ای من معشوقه تو!
بهشت مائده ایست نهاده/ تا خود عاشقان بهشت کدامند / و عاشقان خدا کدام 
قالب وبلاگ


چند روزه یه موضوعی داره بدجور اذیتم می کنه.. 

 حتی یه نفر از اطرافیانم.. آدمایی که باهاشون بزرگ شدم، آدمایی که باهاشون زندگی کردم، آدمایی که باهاشون خندیدم و گریه کردم، آدمایی که باهاشون عشقبازی کردم.. آدمایی که .. منو نمی شناسن..

قبلا خوب بود این موضوع .. یه جورایی لذت هم داشت.. هیچکس تو رو نمیشناسه و در نتیجه هرقدمی که تو زندگی برداری، یه جورایی غافلگیریه واسه بقیه.. اما حالا.. 

قبلا حتی سرسوزن هم واسم اهمیت نداشت بقیه چه فکری درباره ام می کنن.. به درک.. هرفکری دلشون میخواست بکنن.. اهمیتی نداشت.. ولی حالا..


شماها چقدر منو می شناسید؟ چه فکری درباره من می کنید؟ شخصیت منو چطوری برداشت می کنید؟ 


** برام خیلی مهمه بدونم .. مطمئن باشید از کسی ناراحت نمیشم حتی اگه بهم بدترین نسبت ها رو بده.. ولی میخوام بدونم.. 



[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 8:25 ] [ فانی ]

صبحگاهی خدا از خواب بیدار شد، افسرده و نومید بود. گفت: عجب خدای بی عرضه ای هستم من! حتی یک نفر هم در اطرافم نیست که برایم بخور دود کند و به نامم سوگند یاد کند تا سرگرم شوم و حوصله ام سرنرود.از این زندگی انفرادی و تنها، نظیر زندگی جغد، چه حاصل؟ اه. تفی در دستان خود انداخت، آستین هایش را بالا زد، عینکی بر چشم گذاشت، مشتی خاک برداشت، آب دهان بر آن ریخت. گلی درست کرد، آن را کاملا ورز داد، با آن آدمکی درست کرد و در آفتابش گذاشت تا خشک شود.

هفت روز بعد ساخته خود را از آفتاب برداشت؛ خوب پخته شده بود. آنگاه خداوند نگاهی به مصنوع خود انداخت؛ در شگفت شد. نزدیک بود از خنده روده بر شود. گفت: 

این آدم به جهنم بشود، بلا بگیردش! مانند خوکی است که روی دو پا ایستاده باشد. این که آن چیزی نیست که من می خواستم. تردید نیست که اشتباه کرده ام و بد از آب درآمده است.

خداوند این را بگفت و پشت گردن مخلوق خود را بگرفت و اردنگی محکمی به او زده گفت: برو گمشو، برو به جهنم! از این به بعد تنها کاری که می کنی این است که یک مشت خوک دیگر، مثل خودت، بیاوری. زمین را به تو بخشیدم. بپر پایین. یک ، دو؛ یک ، دو؛ قدم رو!!

ولی ارباب، به طوری که می بینی اصلا خوکی در کار نبود. شاپویی روی سر داشت؛ ژاکتی ، با بی قیدی، روی شانه ها انداخته بود؛ شلوارهایش؛ بنا به معروف، خربزه را قاچ می کرد؛ کفشی سرپایی، ساخت ترکیه، با منگوله  های قرمز برپا داشت. بر کمرش خنجر تیزی آویزان بود و روی آن این کلمات دیده می شد: بالاخره به چنگت خواهم آورد - من یقین دارم که این خنجر را شیطان به او داده بود.

این بود انسانی که خدا خلق کرده بود. خدواند دست پیش برد تا مخلوقش آن را ببوسد، ولی آدم سبیل خود را تاب داده گفت: 

بابا خدا، برو کنار بگذار رد بشم، راهم را باز کن خدا پیره!


زوربای یونانی - نیکوس کازانتزاکیس - محمود مصاحب - صفحه 266-267

[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ 8:30 ] [ فانی ]

شاید خیلی ها بگن درست نیس سال نو رو اینجوری شروع کرد.. ولی واسه من که سال نو و کهنه فرقی نداره .. واسه من مهم شروع کردنه.. 

خسته شدم از اینجا.. از بلاگفا.. از این سکوت که لحظه به لحظه بیشتر میشه.. دلم یه هوای تازه میخواد.. یه چیز تازه که بتونم کشفش کنم.. لمسش کنم.. حسش کنم.. مث طعم جدید یه بستنی تازه .. 


همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها



[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 21:43 ] [ فانی ]


1-

فحش یکی از اصول ایجاد تعادل در آدمیزاد است. اگر فحش وجود نداشته باشد،بله، آدمی دق می کند. بیشتر از تعداد و نوع فحش هرزبانی، می شود از اوضاع مردمی که در یک ناحیه زندگی می کنند سر درآورد و رابطه بین شان را کشف کرد .

زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد «فحش آبدار» زیاد دارد. ما که سر این ثروت عظیم نشسته ایم چرا ولخرجی نکنیم؟!


صادق هدایت


* روحت شاد آقا صادق.. چقده این هفته دلم فحش میخواست از اون آبداراش و هی یادم به این حرفت می افتاد و به جای خنده گریه ام می گرفت و بی خیال میشدم همه اون فحش هایی رو که ارثیه زبان تلخ مادریه..


2-

به چرک می نشیند

خنده

به نوار زخم بندی اش ار ببندی.

رهایش کن

رهایش کن

اگر چند

قیلوله ی دیو

آشفته می شود.


احمد شاملو


3-

پیری به نظرم چیزی نیست جز بی آیندگی، و اگر انسان دچار پیری زودرس می شود، برای این است که فردایی نمی بیند!


محمود دولت آبادی



**

این سه مرد.. اگر قرار بود یه روز اسطوره هام از دنیای معاصر رو یکی یکی اسم ببرم، حتما اسم این سه تا بینش بود.. زبان بی رنگ و ریا و رک و راستشون آتیش میندازه به قلب آدم..



[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 23:20 ] [ فانی ]


I experienced all kinds of Distances...‎

Roads..‎

Family..‎

Friends..‎

Love..‎

Reality or Dreams..‎

Mind or Heart..‎

‎.‎

‎.‎

‎.‎

I’m such a experienced one!!!!!! ‎





بعدا نوشت:

از یه جایی به بعد همه میگن دیگه مهم نیست.. منم گمونم به این مرحله رسیدم.. 



بعدا بعدتر نوشت:

اینجا نوشتم چون تجربه ام میگه هرچی اینجا می نویسم برعکس میشه.. امیدوارم هنوز.. امیدوارم که هنوز به مرحله ای که باور کنم دیگه مهم نیست، نرسیده باشم..



[ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ] [ 0:20 ] [ فانی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

تو زمین باش تا او آسمان باشد
گاه بارانش بر تو می بارد
و گاه آفتابش بر تو می تابد
گاه ابرش تو را در سایه خود می پروراند
گاه نفحات لطف او بر تو می وزد
تا پخته گردی
برچسب‌ها وب
امکانات وب