ای من معشوقه تو!

بهشت مائده ایست نهاده/ تا خود عاشقان بهشت کدامند / و عاشقان خدا کدام




1-

من اهل نامردی نیستم! اگه به کسی گفتم سلام با میل میگم .. اگه به کسی گفتم مخلصم دروغ نمیگم.. اگه به کسی گفتم دوستت دارم از ته دل می گم.. از این شر و ورهایی که مده و دخترها مدام سرزبونشون دارن -- مثل گلم، عشقم، عمرم، نفسم، جیگرم و .. -- متنفرم و بدون دلیل به کارشون نمیگیرم.. از گفتن عزیزم نمی ترسم و هیچوقت کلمه مسخره عزیز رو به کار نمیبرم تا بین آدما فرق بذارم.. 

من همینم که هستم!


2-

دیروز رفتم یکی از کلاس های بچه های دکترا.. یکی از پسرهای کلاس یه خواننده نسبتا معروف بود که با استاد لطفی کار می کنه.. تمام مدت نگاهم بهش بود.. بعد رفتم به استاد گفتم می دونستید این پسره خواننده اس؟ گف نه پس باید گاهی بگم بیاد اینجا واسمون بخونه .. گفتم هروقت خواستید بهش بگید به منم بگید بیام گوش کنم :دی

بعد اون دختره که ازم متنفره و نمی دونم چرا دشمنی خونی باهام داره هم تو اون کلاس بود.. آخرای کلاس یهو گفت کلاس چطور بود؟ منم در کمال پررویی بهش گفتم خوب بود ولی اصلا فعال نیستید:دی 

بعد کلاس هم به استاد گفتم که من چی گفتم.. انقده خندید..


3-

بهش میگم "م" ازم متنفره.. میگه چرا؟ میگم نمی دونم ولی تا جایی که می دونم همه دخترای دانشگاه ازم متنفرن.. میگه آره می دونم.. می دونی چرا؟ چون تو یه دختر دوست داشتنی هستی سرشار از انرژی مثبت..  


چقدر شنیدن این حرف از تو دلنشین بود.. حتی اگه چنین آدمی هم نباشم بعد از این تمام تلاشم رو میکنم که همونی باشم که تو گفتی..


4- 

امروز سپندارمذگانه.. روز اول هفته عشق .. دلم واسه همه اتون عشق میخواد.. 

پ.ن:

یاد شازده بخیر.. چقدر این روز و این هفته رو دوست داشت..


5- 

همه آدما وقتی کارهاشون زیاد میشه بیشتر دلشون میخواد کارهای متفرقه بکنن یا فقط رگ شیرازی منه که نمیذاره به کارام برسم؟ 


6- 

دیروز تولد صادق هدایت بود.. اغراق نیست اگه بگم بزرگ ترین نویسنده ایران.. تو شش ماه گذشته انقدر درباره اش یاد گرفتم که مطمئنم بی شک بزرگ ترینه و اونایی که برچسب بهش می زنن از سر بی ذوقی و تنگ نظری و حماقتشونه.. 


7- 

کاش بازم می تونستم بنویسم..


8-

من متولدین بهمن رو خیلی دوست دارم .. با متولدین دی خیلی سریع رابطه برقرار می کنم.. با متولدین مرداد راحت دوست میشم.. اکثر عاشقانم اهل تیرماه بودن .. متولدین مهرماه برام عزیزن.. متولدین فروردین اهمیت خاصی واسم دارن .. متولدین اردی بهشت غنیمت هستن.. با متولدین آبان عین یه روحیم تو دو بدن.. متولدین خرداد رو به خاطر یاغی گری هاشون دوست دارم.. متولدین شهریور رو به خاطر مهربونی خاصشون ستایش می کنم.. متولدین آذر هیچوقت منو دوست ندارن ولی من همیشه دلباخته یکی دو تاشون هستم.. 

ولی تنها ماهی که می پرستمش اسفنده.. 


9-

خانه ادریسی ها .. خیلی وقته تمام شده .. اما وقت نشد بنویسم درباره اش.. فکر نمی کردم بعد از دانشور و پارسی پور زنی بتونه این طوری بنویسه.. محکم، دلنشین، اجتماعی.. 


10- 

این روزها سرم به پروین اعتصامی، آنا آخماتووا و غاده السمان گرمه.. این عاشقانه شگفت اجتماعی سیاسی غاده السمان هدیه به شما..


جهان پیشینم را انکار می کنم

جهان تازه ام را دوست نمی دارم

پس گریزگاه کجاست

اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:20  توسط فانی  | 



پیرمرد چشم و چراغ ما.. نه.. پیرمرد همه جان ما بود .. همه قلب تپنده تبار ما.. 

حالا نه جانی مانده نه نفسی و .. 

نه دنیایی..


بابابزرگ تعریف می کرد سال ها پیش درویشی به مردی رسید که کیسه ای گردو با خودش داشت.. درویش به مرد گفت اگر چند دانه گردو به من بدهی تو را دعا می کنم.. مرد قبول کرد و چند گردو به درویش داد.. درویش گرسنه همانجا نشست و گردوها را شکست و بلند شد که برود.. مرد گفت پس دعای من چه شد؟ درویش نگاهی به مرد انداخت و گفت ای نادان یعنی فکر می کنی خداوند آنقدر ناشنواست که وقتی من گردوها را می شکستم صدای تق تقشان را نشنید؟

امروز یه کم حلوا درست کردم و بردم و با دوستام خوردیم.. چند بار خواستم بهشون بگم امروز سالمرگ بابابزرگمه .. واسش فاتحه بخونید.. بعد یادم به این قصه می افتاد و به خودم می گفتم ای احمق مگه خدا صدای به به گفتن هاشون رو نمی شنوه؟


*

بابابزرگ من یه چوپان بی سواد بود که از بد حادثه وقتی خیلی کوچیک بوده همه خانواده اش تو یه سال وبایی -- نمی دونم شایدم طاعونی -- می میرن.. تو اون روزگار کسی درس نمی خوند.. بابابزرگ اما حافظه فوق العاده ای داشت.. صدها شعر و داستان بلد بود.. امکان نداشت کنارش بشینی و اون آواز دشتی اش رو سرنده و تو اشک هات سرازیر نشه .. با همه این ها هیچوقت تو زندگیم مردی روشن فکرتر و فهمیده تر از اون ندیدم.. 

دوره مشروطه رو دیده بود.. دوره رضاخانی.. محمدرضا .. انقلاب.. جنگ و .. هیچکدوم کمرش رو خم نکردن ولی مرگ مادربزرگ کمرش رو شکست.. بابابزرگ یه کوه بود .. یه کوه عظیم که وقتی رفت هرچی سایه بود با خودش برد.. 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:48  توسط فانی  | 



1- 

یکی از سالم ترین تفریحات زندگیم اینا هستن.. با اینا می تونم همه غصه های زندگیم رو فراموش کنم!


2-

عاشق این فرهنگ فرانسوی ها هستم.. اول که هرکی با هرکی که دلش خواست سکس داره و بعدم راحت میگن خب این که خیانت نبود که .. کلا سکس رو رابطه فرض نمی کنن.. بعدشم دختره و پسره این همه وقته با هم هستن، دختره حامله شده.. پسره حالا در کمال آرامش بهش میگه: میخوای رسما باهات ازدواج کنم؟!! 


3-

آدما سه موقع تو زندگیشون نازک دل و زودرنج میشن.. وقتی مریضن.. وقتی پیر میشن .. و وقتی که تنها هستن.. و تنها چیزی که به دردشون می خوره محبته.. محبت بی دریغ..


4- 

ولنتاینم رو با مسخره ترین حالت ممکن گذروندم.. امسال کاملا تنها بودم.. حتی بدون حضور داداش کوچیکه که شوخی کنان ازش کادوی ولنتاین بخوام و بهش قول بدم واسش یه خرس گنده اندازه خودش بخرم ..

ولنتاینتون مبارک رفقا..


5-

امشب محمد معتمدی و علی قمصری شیراز کنسرت دارن.. 


6- 

سه روز و نیم بی دلیل حال خرابی داشتم.. حالت تهوع و سردردهای شدید.. ( حیف که با هیچ پسر فرانسوی رابطه ندارم :دی) 


7-

دلم آشپزی میخواد.. نه از این آشپزی هایی که این روزها بی حوصله و بی دقت می کنم .. از اون آشپزی های سه چهارسال پیش که همه وجودم رو میریختم تو قابلمه ای که رو گاز بود .. 


8-

دختر کوچولوی خوشگل من نترس.. هنوز خیلی آدما رو می شناسم که گرگ نشدن.. نترس.. 


9- 

دلم میخواد موهامو کوتاه کنم.. کچل کچل.. از ته بزنم .. بدجوری هوس کردم.. اما یه چیزی که خودمم نمی دونم چیه جلومو می گیره.. ویرجینیا وولف بود گمونم می گفت ما زن ها وقتی اوضاع رو نامناسب می بینیم شروع می کنیم به کوتاه کردن موها و ناخن ها و .. (جمله اش تو همین مایه ها بود) شاید هنوز اوضاع اونجوری که فکر می کنم خراب نیست.. مثل دوسال پیش.. مثل پارسال.. مثل..


10-

خیلی وقت ها یادم میره تو هم هستی.. با همه این حرفا این روزها و این شب ها دلم میخواد بیام بغلت.. بدجور دلم واست تنگ شده .. حواست هست آخدا؟ 



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:23  توسط فانی  | 



مطمئن نیستم ولی فکر کنم یاشار فیلم هاچیکو رو به من داد و من دیدنش رو تا الان به تاخیر انداختم! داستان فیلم درباره یه سگه که یه شب Richard Gere اونو از تو ایستگاه راه آهن پیدا می کنه .. این سگ انقدر به صاحبش وفاداره که هر روز صبح اونو تا ایستگاه قطار بدرقه می کنه و هرشب به استفبالش میاد.. و وقتی صاحبش می میره ده سال تمام هر روز سر ساعت 5 بعداز ظهر به ایستگاه میره و تا آخرین قطار مسافرینش رو پیاده کنه منتظر صاحبش می مونه! 


من از حیوون ها می ترسم و این ترسم تقریبا تبدیل به تنفر شده .. این فیلم باعث شد یک ساعت تمام اشک بریزم.. 


کی حیوون تره؟ حیوونی که این همه وفاداره یا ما انسان ها که هر لحظه از زندگیمون رو با بی وفایی و خیانت می گذرونیم؟؟


**

مامان زنگ شد صدام گرفته بود.. نمی شد بهش بگم واسه دیدن یه فیلم گریه کردم.. نگران شد که مبادا سرما خورده باشم.. به دروغ گفتم خوابیده بودم که صبح زود بیدار بشم .. هوم.. رفتار ما بچه ها با والدینمون چقدر دردناکه .. ما آدم ها نسبت به پدر و مادری که از همه دنیا بیشتر دوستمون دارن بی وفاترینیم.. 




+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:23  توسط فانی  | 


از تو گسسته ام دیگر

و آتش درونم را آرامشی است اینک

دشمن جاودانی ام! اکنون باید یاد بگیری

چگونه با تمامی قلب عاشق باشی


من اینک رها شده ام،  با زندگی آسوده

خوابی سنگین خواهم کرد

تا شهرت با هیابانگ کرکننده خود

سپیده دمان برایم شادی آورد


نه نیاز به دعایت دارم

نه انتظار نگاهی به وداع

بادهای نرم التهاب دل را فرو می نشانند

و برگ های پاییزی آن را می پوشانند


جدایی از تو هدیه ای است

فراموشی تو نعمتی

اما عزیز من، آیا زنی دیگر

صلیبی را که من بر زمین نهادم بر دوش خواهد کشید؟ 



آنا آخماتووا



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:21  توسط فانی  | 

مطالب قدیمی‌تر