X
تبلیغات
ای من معشوقه تو!

ای من معشوقه تو!
بهشت مائده ایست نهاده/ تا خود عاشقان بهشت کدامند / و عاشقان خدا کدام 
قالب وبلاگ

صبحگاهی خدا از خواب بیدار شد، افسرده و نومید بود. گفت: عجب خدای بی عرضه ای هستم من! حتی یک نفر هم در اطرافم نیست که برایم بخور دود کند و به نامم سوگند یاد کند تا سرگرم شوم و حوصله ام سرنرود.از این زندگی انفرادی و تنها، نظیر زندگی جغد، چه حاصل؟ اه. تفی در دستان خود انداخت، آستین هایش را بالا زد، عینکی بر چشم گذاشت، مشتی خاک برداشت، آب دهان بر آن ریخت. گلی درست کرد، آن را کاملا ورز داد، با آن آدمکی درست کرد و در آفتابش گذاشت تا خشک شود.

هفت روز بعد ساخته خود را از آفتاب برداشت؛ خوب پخته شده بود. آنگاه خداوند نگاهی به مصنوع خود انداخت؛ در شگفت شد. نزدیک بود از خنده روده بر شود. گفت: 

این آدم به جهنم بشود، بلا بگیردش! مانند خوکی است که روی دو پا ایستاده باشد. این که آن چیزی نیست که من می خواستم. تردید نیست که اشتباه کرده ام و بد از آب درآمده است.

خداوند این را بگفت و پشت گردن مخلوق خود را بگرفت و اردنگی محکمی به او زده گفت: برو گمشو، برو به جهنم! از این به بعد تنها کاری که می کنی این است که یک مشت خوک دیگر، مثل خودت، بیاوری. زمین را به تو بخشیدم. بپر پایین. یک ، دو؛ یک ، دو؛ قدم رو!!

ولی ارباب، به طوری که می بینی اصلا خوکی در کار نبود. شاپویی روی سر داشت؛ ژاکتی ، با بی قیدی، روی شانه ها انداخته بود؛ شلوارهایش؛ بنا به معروف، خربزه را قاچ می کرد؛ کفشی سرپایی، ساخت ترکیه، با منگوله  های قرمز برپا داشت. بر کمرش خنجر تیزی آویزان بود و روی آن این کلمات دیده می شد: بالاخره به چنگت خواهم آورد - من یقین دارم که این خنجر را شیطان به او داده بود.

این بود انسانی که خدا خلق کرده بود. خدواند دست پیش برد تا مخلوقش آن را ببوسد، ولی آدم سبیل خود را تاب داده گفت: 

بابا خدا، برو کنار بگذار رد بشم، راهم را باز کن خدا پیره!


زوربای یونانی - نیکوس کازانتزاکیس - محمود مصاحب - صفحه 266-267

[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ 8:30 ] [ فانی ]

شاید خیلی ها بگن درست نیس سال نو رو اینجوری شروع کرد.. ولی واسه من که سال نو و کهنه فرقی نداره .. واسه من مهم شروع کردنه.. 

خسته شدم از اینجا.. از بلاگفا.. از این سکوت که لحظه به لحظه بیشتر میشه.. دلم یه هوای تازه میخواد.. یه چیز تازه که بتونم کشفش کنم.. لمسش کنم.. حسش کنم.. مث طعم جدید یه بستنی تازه .. 


همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها



[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 21:43 ] [ فانی ]


1-

فحش یکی از اصول ایجاد تعادل در آدمیزاد است. اگر فحش وجود نداشته باشد،بله، آدمی دق می کند. بیشتر از تعداد و نوع فحش هرزبانی، می شود از اوضاع مردمی که در یک ناحیه زندگی می کنند سر درآورد و رابطه بین شان را کشف کرد .

زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد «فحش آبدار» زیاد دارد. ما که سر این ثروت عظیم نشسته ایم چرا ولخرجی نکنیم؟!


صادق هدایت


* روحت شاد آقا صادق.. چقده این هفته دلم فحش میخواست از اون آبداراش و هی یادم به این حرفت می افتاد و به جای خنده گریه ام می گرفت و بی خیال میشدم همه اون فحش هایی رو که ارثیه زبان تلخ مادریه..


2-

به چرک می نشیند

خنده

به نوار زخم بندی اش ار ببندی.

رهایش کن

رهایش کن

اگر چند

قیلوله ی دیو

آشفته می شود.


احمد شاملو


3-

پیری به نظرم چیزی نیست جز بی آیندگی، و اگر انسان دچار پیری زودرس می شود، برای این است که فردایی نمی بیند!


محمود دولت آبادی



**

این سه مرد.. اگر قرار بود یه روز اسطوره هام از دنیای معاصر رو یکی یکی اسم ببرم، حتما اسم این سه تا بینش بود.. زبان بی رنگ و ریا و رک و راستشون آتیش میندازه به قلب آدم..



[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 23:20 ] [ فانی ]


I experienced all kinds of Distances...‎

Roads..‎

Family..‎

Friends..‎

Love..‎

Reality or Dreams..‎

Mind or Heart..‎

‎.‎

‎.‎

‎.‎

I’m such a experienced one!!!!!! ‎





بعدا نوشت:

از یه جایی به بعد همه میگن دیگه مهم نیست.. منم گمونم به این مرحله رسیدم.. 



بعدا بعدتر نوشت:

اینجا نوشتم چون تجربه ام میگه هرچی اینجا می نویسم برعکس میشه.. امیدوارم هنوز.. امیدوارم که هنوز به مرحله ای که باور کنم دیگه مهم نیست، نرسیده باشم..



[ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ] [ 0:20 ] [ فانی ]


من هیچوقت زندگیم رو بر اساس خواب بنا نذاشتم.. آدمای زیادی رو دیدم که خوابی رو دیدن و همون خواب رو به زندگیشون تعمیم دادن و جالب اینجا بود که کاملا هم درست بود.. مامان خودم مثال واقعی این امره.. مامان انقده خواب های تلخ و شیرین می دید و هر اتفاقی که می افتاد، قبلش خوابش رو میدید که دیگه خسته شده بود.. بالاخره دست به دامن بزرگ ترین نیروهایی شد که می شناخت تا دیگه خواب نبینه.. الان شدت خواب هاش کمتر شده .. معمولا قبل از مرگ افراد خواب می بینه فقط.. نمی دونم چرا ولی شاید قراره اینجوری آماده بشه.. شاید مامان --که هرگز ندیدم مرگ هیچکس جز مامان بابام اونو بی طاقت کنه -- هم واقعا از چیزی می ترسه و اونو از ما پنهان می کنه..

بگذریم.. 

حدود نه ماه پیش بود که خوابی دیدم.. یادمه به شدت ناراحت بودم.. دعایی که معمولا آرومم می کنه رو خوندم و خوابیدم.. یادمه حتی کلی هم گریه کردم.. و عجیب اینجاست که وقتی بیدار شدم خواب با تمام جزییاتش یادم بود.. 

برای مامان خواب رو تعریف کردم.. بهم گفت مگه اونجا داری چیکار می کنی دختر که این همه حسود و دشمن برای خودت تراشیدی؟ و من هیچ جوابی نداشتم.. 

آخر خوابم وقتی از تیررس هرچی دشمنی بود، دور می شدم باید از یه مسیر استوانه ای شکل می گذشتم که اونایی که جلوی من بودن خیلی راحت ازش رد شدن.. ولی مسیر برای من مدام تنگ و تنگ و تنگ تر می شد.. تا این که دقیقا آخر مسیر، اونجایی که باید خودمو از اون استوانه می کشیدم بیرون، گیر کردم و نتونستم بیام بیرون.. داشتم به شدت دست و پا می زدم و التماس می کردم که کسی که قبل از من از اونجا بیرون رفته بود - یه پیرزن به شدت چالاک و زبر و زرنگ - بهم گفت انقدر دست و پا نزن.. این راهش نیست.. آروم بگیر تا بیای بیرون..

و من از خواب پریدم..

اون موقع همه قسمت های خوابم رو می فهمیدم و درک می کردم.. همه اونایی که ازم متنفر بودن رو میدیدم و بی خیالشون رد می شدم، چون می دونستم همه چی رو رد می کنم .. تا این که..

دیشب داشتم با خودم فکر می کردم.. دیدم همه قسمت ها رو رد کردم و الان دقیقا تو اون قسمت آخر استوانه گیر کردم.. مشکل اینجاست که دارم به شدت دست و پا می زنم که خودمو بکشم بیرون ولی مثل باتلاق که هرچی بیشتر تقلا می کنی، بیشتر فرو میری، استوانه هم واسه من تنگ تر و تنگ تر و تنگ تر می شه.. درست مثل خوابم.. دیشب یهو خوابم یادم اومد.. اون وقت بود که حرف های اون پیرزن یادم افتاد.. آروم بگیر تا بتونی بیای بیرون.. این راهش نیست.. انقدر دست و پا نزن.. 

بعد مدت ها تازه فهمیدم خوابم یعنی چی.. تازه فهمیدم چرا اونجا هی دست و پا می زدم و هی .. 

دیگه دست و پا نمی زنم.. نباید بزنم.. من میخوام نجات پیدا کنم نه این که له بشم ..


* ملیحه دارم فکر می کنم یعنی ممکنه اون پیرزنه تو باشی؟ مامان می گفت یکیه که داره راه رو بهت نشون میده.. یه آدم باتجربه که دوستت داره .. خوابم که یادم میاد اون پیرزن اون مراحل رو گذرونده بود .. قبل از من .. 


** دیشب ده بار از خواب پریدم .. هربار یادم افتاد چقدر خدا منو دوست داره.. این تنها چیزیه تو دنیا که می تونم ازش مطمئن باشم و با خیال راحت بلند بلند بگم.. مطمئنم بازم هوامو داره حتی اگه من انقده سربه هوا باشم که چاله های سرراهم رو نبینم .. 

دمت گرم آخدا..



[ شنبه دهم اسفند 1392 ] [ 8:20 ] [ فانی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

تو زمین باش تا او آسمان باشد
گاه بارانش بر تو می بارد
و گاه آفتابش بر تو می تابد
گاه ابرش تو را در سایه خود می پروراند
گاه نفحات لطف او بر تو می وزد
تا پخته گردی
برچسب‌ها وب
امکانات وب